این روزا زیادی استرس دارم؛
دقیقا نمیدونم دلیلش چیه.
قلبم یهو اونقدر تند میزنه که انگار میخواد بیاد بیرون.
عین ماهیِ املی پولن که به خاطر جو افسرده خونه، خودکشی کرد و از تنگ پرید تو اتاق.
.
عمه اینا سر زده اومدن خونمون‌.
والدینم کار داشتن و چند دقیقه دیرتر می اومدن.
من رفتم چایی درست کردم‌ . ظرفا رو آماده کردم.
میوه ها رو شستم و چیدم.
چند دیقه نشستم و به طرز رقت انگیزی تحملشون کردم.
باهاشون حرف زدم.به ماشالا ایشالا گفتن های شوهر عمم لبخند زدم و مستقیما گفتم این چه وضع مهمونی اومدنه:
(قبلش گفته بودین میاید؟آها.نمیدونستم.
راستش هول شدیم.خخ.
بابا بعضی وقتا آیفون رو میزنه میگه مهمون اومد.بعد میاد بالا هیچ کس نیس(خنده حضار)
عصری رفته بودم چشم پزشکی.
دو سالی میشد چشام معاینه نشده بودن.
نه خدا روشکر تغییر نکردن.
(از درسام میپرسن)والا فعلا منتظرم بیینم چی میشه.
توکل به خدا دیگه
آره. مرسی.)
_دینگ دینگ
اومدن و من از اون جو خفه کننده نجات پیدا کردم.
شیرجه رفتم که درُ باز کنم. برادرم گفت منو دیدی که بلند شدم تو چرا اومدی؟لبخند زدم.
میرم تو آشپزخونه.هود رو روشن میکنم.نقش موسیقی بی کلام رو برام بازی میکنه.

باعث میشه کمتر صدای خنده های الکی شون رو بشنوم.
با خودم فکر میکنم چطوری میتونن چایی بخورن؟
اونم با این گرما!؟
اول قندون و بعد چایی ها رو میبرم.
میام تو اتاق و بخش اول پست رو مینویسم.
محمد صدام میکنه و من با نیتی کامل دوباره میرم بین اون جمع.

رفتم فنجونارو جمع کنم.عمه دستشو آورد جلو مثلا کمکم کنه.من زودتر دستمو بردم ورش دارم.
که تالاپی افتاد.
حس بدی دارم.
به روی خودم نمیارم.
تندی همه رو جمع میکنم میبرم آشپزخونه.
و میام تو لونه ام.
و به این فکر می‌کنم چرا افتاد؟
لعنت به جاذبه:)
.
همممم .چرا این روزا سیبا انقدر سفت شدن؟


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها