خواب دیدم توی یه پارک بودم.هوا ابری بود.
رفته بودم بیرون که غذا بگیرم.
یکی از بچه های دبیرستان رو دیدم.
یه سال از من کوچیک تر بود. یادمه بچه ها میگفتن
سرطان خون داشته و خوب شده‌‌.
ولی کوچولو شده بود. مثه یه بچه پنج یا شیش ساله.
موهاش کوتاه بود‌.لباساش سفید.
بغلم کرد. هر دومون ذوق زده شده بودیم.
انگار که قبلا با هم یه ارتباط عاطفی عمیق داشتیم.
پدر و مادرش هم از دیدنم خیلی خوش حال شده بودن.
بارون اومد. و همه چی قشنگ تر شد.
دوس نداشت که برم.
البته دل کندن ازش برای منم سخت بود و نمی خواستم هم ناراحت شه. با وجود اینکه دیرم شده بود ولی باز موندم پیشش.
بعد رفتم خونه. خونه قدیمیمون.
کلی بچه تو خونه بود.
شلوغ بود.
یه دختره که الان نمیدونم کی بود با همسرش اومد و برامون شله زرد آورد ولی شله زردش قهوه ای بود و زیادی آبکی!
داشتم میرفتم داخل خونه یهو ی نفر پامو گرفت.
دیدم یه پسر بچه خیلی خیلی قد کوتاهه. انگار یه بچه شیش ماهه راه بره!
خیلی خیلی کوچیک و ضعیف بود و انگار گریه اش گرفته بود.
یه طوری لپشو ناز کردم انگار دارم گلبرگ یه گل رو نوازش میکنم.
گفتم تو چرا نذری آوردی آخه؟کسی نبود جای تو این کارو کنه؟خودشو جمع کرد اشک تو چشاش جمع شد گفت من دوست داشتم خودم برات بیارم بعد زد زیر گریه:)
بغلش کردم بردمش توی خونهخودمم گریه ام گرفت.

دیدم مامانم داره به بچه ها غذا میده و باهاشون حرف میزنه.
از دور یه بچه کوچولو موچولوی دیگه رو دیدم. روی صندلی بچگی های من نشسته بود.ولی صندلیم قرمز شده بود(مال خودم زرد بود)
نزدیکش شدم.
وقتی دیدمش خشکم زد.
و از خواب پریدم.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

Akse Aghaye Khamenei

آخرین جستجو ها